پیدا





پلاکا

درخواست حذف اطلاعات

منطقه پلاکا آتن پای ص ه های آکروپولیس واقع شده است. بدین جهت گاهی به آن محله خدایان هم می گویند...کوچه هایی سنگفرش، خانه های کوچک و قدیمی با سقفها و دیوارهای رنگارنگ، کافه و میز و صندلی های پیاده رو و سوغات فروشی های این شهر، گل های کاغذی، و گلدانهای کاکتوس و درختان لیمو و نارنج و زیتون، این محله را به یکی از جذ ت های اصلی آتن تبدیل کرده است. به مرور که بالاتر می رویم، از خانه های بازسازی شده و سبک جدید کمتر می شود، و تصویری شبیه ماسوله به چشم می آید... پلاکا در زمانهای بسیار دور محله زندگی سقراط بوده است. و گویا در میدان و محل ی سقراط به بیان افکار فلسفی خویش می پرداخته است. هرجور حساب کنیم،سقراط بچه ی بالاشهر بوده است...



جشن مبعث در آتن

درخواست حذف اطلاعات

تصمیم قطعی گرفتیم که بریم آکروپولیس. داشتیم می گفتیم خ خیلی ضایع ست . اومدیم آتن، هر روز از دم در اکروپولیس هم رد می شیم، نمی ریم تو! کم کم مورد غضب خدای آسمانها زئوس قرار می گیریم...قاطعانه داشتیم می رفتیم که به و تظاهراتی برخوردیم...گفتم شبیه شعارهای نیست؟ رفتیم جلوتر دیدیم تعداد زیادی پا تانی دارن نوحه خوانی می کنند .به چه مناسبت؟ جشن مبعث حضرت پیغمبر!ولی چرا به سبک عزاداری ، من نمی دونم! بعد از تماشای جشن برادران دینی، نفهمیدم بر ما چه گذشت که گفتیم اصلا بریم ساحل! خلاصه اکروپولیس رو ول کردیم و به دیدار پوزیدون خدای دریاها شتافتیم! به ایستگاه کنار بندر که رسیدیم، یکشنبه بازار بود. بساط ها پهن...همه لباسهای دست چندم، عروسکهای کهنه، رنده آشپزخانه زنگ زده، یک عالمه گوشی های قدیمی، کفشهای رنگ و رورفته...فروشنده ها تقریبا همه شبیه بنگلادشی و پا تانی ها...حقیقت آنکه برای اولین بار انرژی دیدن و رفتن تا انتهای کوچه ها و گذشتن از مردان جوانی که دستشان پاکت هایی بود و آرام زیر لب ید سیگارقاچاق و ...پیشنهاد می د را نداشتم. به همسرجان گفتم بیا برگردیم...یکشنبه بود و خلوت. اما پرنده پر می زد. کبوترها و مرغان دریایی سر ده نان ها می جنگیدند و جیغ می کشیدند...بلافاصله به بلوار و خیابانهایی رسیدیم پر از بوتیک ها و برندهای معروف! گفته بودم مرز خیر و شر در آتن بسیار باریک و نزدیک است؟ رفتیم و رفتیم تا به خلیجی رسیدیم، پر از قایق، کشتی های تفریحی و سیمای کشتی های بزرگتر در دریا و مسابقه قایق های بادبانی در روزی ابری و پرباد... ناگهان فرت شدم! انرژی نداشتم قدم از قدم بردارم...حساب شش ساعتی بود چیزی نخورده بودم. خودم را سرزنش می چرا چیزی برای خوردن داخل کیفم نگذاشته ام. نشستم روی نیمکت...صاحب گاری بغل دستی مردی بود که داخل سماور طلایی بزرگی ثعلب داغ می فروخت با شاه بلوط...یک لیوان ثعلب داغی که دوشب قبل در مرکز شهر سه یورو می فروختند،اینجا به یک یورو داد. ثعلب با دارچین نجاتم داد، انرژی گرفتم برای باقی راه...



کوه لیکابتوس

درخواست حذف اطلاعات

راه افتادیم تو خیابونها...کوچه ها.... از محله های جالب، از منطقه صحافی ها، از بورس کارت تبریک و دعوت عروسی ها و تشریفات مجالس گذشتیم. از کلاس های اموزش موسیقی و فروش سازها و چند کتاب فروشی عهد عتیق و عتیقه فروشی ها رد شدیم...کم کم رسیدیم به کوچه های سربالا...کوچه هایی که جعبه وسایل یداری شده در بلک فرای دی، دم درها به چشم می خورد...آتن پر از درخت نارنج ( و شاید پرتقال) و لیمو و زیتونه...اما ترکیب و حس درخت مالو و نارنج، جلوی خونه ای که روی یکی از دیوارهای سفیدش تصاویر و مذهبی کشیده شده بود، متاسفانه در متن نمی گنجد...از آن کوچه هم گذشتیم...بعد از بالا رفتن از شونزده هزار پله و پنجره های خانه ها که با بالارفتن ارتفاع به متراژ و شیکی آپارتمانها اضافه می شد، به جاده جنگلی رسیدیم! دست بر زانو زدم و گفتم آهان...زن و مرد جوونی رد می شدن، مرد گفت خب! تازه رسیدین به خط استارت!????????و از آن جاده راه افتادیم و از وسط پارک جنگلی گذشتیم و گذشتیم و دور خودمان چرخیدیم و گردیدیم و بالا رفتیم.از کنار کاکتوس ها که گذشتیم، بالا ه به جاده ای که به نوک کوه منتهی می شد رسیدیم. آن بالا کلیسایی بود و درخت زیتونی که کلی پارچه رنگی نذری به شاخه هاش بسته بودند...و نمای شهر آتن بر بالای بلندترین کوه این شهر...و سیمای دریا در دوردست... تو راه برگشت با خودم فکر می ، گاهی وقت ها تو زندگی به هدف هایی می رسیم که براشون برنامه ریزی نکردیم...فقط تو راه قدم گذاشتیم و راه خودش به ما مسیر و انتها رو نشون داده...



کفته؟ کفته اخه؟!

درخواست حذف اطلاعات

ذائقه غذایی یونانی ها شدید به ما نزدیکه. حتی به نظر من از غذای ترکیه ای ها نزدیکتر. چربی و نمک غذا بسیار متناسب... غذایی بود تقریبا شبیه همون شکم ، قارنی یاریخ، باییلدی خودمان که اسمی شبیه پسودوسودوکا داشت ( مو ادا نبود، اون یه مدل دیگه ست!) که عمرا نتونستم یاد بگیرم و هرچه سرچ هم نیافتم! خلاصه همان بادمجان شکم پر شده با گوشت چرخ کرده و مخلفات با انبوهی از پنیر... یونان برای شیفتگان بادمجون، ارمان شهر است! داخل ساندویچ ها و ها هم بادمجون خودنمایی می کند...???? خلاصه، بانوان عزیز زین پس اگر دلمه فلفل یا دلمه گوجه فرنگی پختین، یه تکه پنیر فتا هم ور دلش بذارید و اعلام کنید شام گمیستای یونانی داریم! پ.ن: اینا انگار به کوفته میگن کِفتِه!



آکروپولیس از دور

درخواست حذف اطلاعات

به طرز عجیبی اتصویر غیر واقعی می نمود! حتی در حالی که از کوه روبرو به اکروپولیس و پشت سر آن، کوهی که چند روز قبل رفته بودیم نگاه می ، انگار فتوشاپ بود! حتی بعدا که ع را دیدم، آن سه بعد در مخیله ام نمیگنجید. احتمالی هم هست که گنجایش مخیله من مختل شده باشد. نمی دانم ارسطو گفته بود یا پروفسور سمیعی، که برای شناختن و بهتر دیدن ی یا جایی بهتر است کمی از آن فاصله بگیریم و از دور تماشایش کنیم. و من بر بالای آن بلندی، سوال همیشگی ام را تکرار می ...قدرت بشر آن زمانها بدون دستی به تکنولوژی خارق العاده تر نبود؟



از آنات خیر...

درخواست حذف اطلاعات

معلمم، می گفت بعضی لحظات سعد هستند. مثال بارزش، لحظه تحویل سال بود. لحظه ای که اکثر مردم، مشغول دعای خیر هستند... بر بلندی کوهی در آتن ایستاده بودم. باد شدیدی می وزید، ابرها در دورست به سمت دریا دورهمی داشتند و شعاع های نور خورشید کم جان عصرگاهی را به بر گرفته بودند...سکوت بود، خلوت بود. به طرز عجیبی آن لحظه، برایم سعد آمد...هرآنچه از دعای خیر بلد بودم برای آدمها هدیه فرستادم...



کالی مارمارا...

درخواست حذف اطلاعات

صبح خود را با آژیرهای بلند اتوبوسهای گارد ویژه، ماشینهای ضد شورش، ماشین و موتورهای پلیس آغاز کردیم. همراه با اعتصاب بیست و چهارساعته سیستم حمل و نقل عمومی...همراه با بسته شدن اکثر خیابانها توسط ان پلیس و افسرهای گارد ویژه...و البته چه پلیس هایی! بیشتر شبیه این بود که یک هن یشه های جنگی هالیوودی در شهر پخش شده باشند! تیپ می گویم، تیپ می خونید ها!! ورزشگاه پاناتنائیک آتن در همان منطقه ای بنا شده که بازیهای المپیک از دوهزار و هشتصد سال قبل در آن منطقه برگزار می شود. این ورزشگاه، تنها ورزشگاه تمام مرمر دنیاست. به نام کالی مارمارو ( به معنی ساخته شده از سنگ مرمر زیبا ) هم گفته میشه...ردیف های پایین تر و احتمالا اختصاصی تر، مثل دسته مبل از سنگ مرمر تراشیده شده بودند...حتی کف و دیواره های دستشویی های این ورزشگاه هم از مرمر بود...دروغ چرا؟ گرفتم رو سنگها دراز کشیدم و لحظاتی هم خوابم برد. آفتاب داغ از بالا می ت د، سنگ مرمر زیرین هم یخ! حسم مثل اون دسرها بود که داخل کیک داغ، بستنی می ریزن! تو این ورزشگاه چند منظوره، در دهه شصت، بازی بسکتبال بین دوتیم اسلاویا پراگ و آ ا ک آتن در حضور هشتاد و هشت هزار تماشاچی برگزار میشه که میزبان؟ برنده رقابت میشه...و بازی بسکتبال با این تعداد تماشاچی در دنیا بی نظیره...برخی هنرمندان معروف مثل تینا ترنر و باب دیلن هم اینجا اجرا داشتند...داخل موزه این ورزشگاه، تمامی مشعل های المپیک بازیهای تابستانی و زمستانی با پوستر آن سال، روی دیوار جا خوش کرده بودند. ورزشگاه پاناتئیک آتن طی چندصدسال چندبار ت یب و بازسازی شده. حتی در ابتدا به شکل خطی بوده که بعدها به شکل نعل اسبی ساخته میشه. در نهایت حدود سال هزار و هشتصد و نود و شش، با حمایت مالی تاجر یونانی به نام جورج اوروف به شکل امروزی احیا میشه، و اولین بازیهای المپیک مدرن در اون برگزار میشه...



از ارمان های این آرمان شهر!

درخواست حذف اطلاعات

رسمی دارن این یونانی ها، که تو کافه یا رستوران یا غذاخوری تا میشینی، اول یه بطری آب یا یه پارچ آب، یا به تعداد نفرات، لیوان بزرگ پر از آب میارن. و این خوشامدگویی رایگانه! یعنی آب مجانی، بخصوص در اروپا، صدالله اکبر...البته احتمالا خوردن آب قبل از نوشیدنی یا غذا برای تمیز و بکر شدن مزه دهن باشه تا طعم جدید، به خوبی حس بشه... یه شیرینی خوردم که اسمشو یاد نگرفتم! ولی گمونم بیس نونش، مثل گوش فیل بود با یه عالمه عسل و گردو...درکل، یونان برای شیفتگان باقلوا، خاگینه، کیک های شیره ای، حلوا شکری، و شیره شیرتیخ دوستان، آرمان ...!???? آه! بزودی جوش های مجلسی من!



از احوال مردم آتن اگر می پرسید...

درخواست حذف اطلاعات

حال این ملت خوب است، در عین وضعیت اقتصادی نه چندان خوب...اوضاع را می بینند و می فهمند، اعتراض هم می کنند...اما رنگی در آسمان آتن هست از جنس امید. لبخند مداوم این مردم هربار که با یکی شان چشم در چشم شدم دلم را برد. دست و دلبازی شان در حوصله و معا فریبنده ست...شهریست شبیه اما نه به قشنگی تهران، ولی ثروتمندتر از لحاظ صبوری و گرمی آدمهایش... مدتها بود اینهمه از من سوال نشده بود « ور آر یو فرام؟». مدتها بود اینقدر غریبه ها حتی برای چندثانیه سر صحبت با من باز نکرده بودند و از وسعت و هوای کشورم و چگونگی زمستان هایش نپرسیده بودند...مدتها بود با دوره گردی سیاهپوست که دستبند بافتنی می فروخت نخندیده بودم۰ در انتها بی آنکه از یدن م، رو ترش کند، مشت بر مشت زده باشیم و ترانه ای افریقایی را در فضا کرده باشد... من شیفته احترام ذاتی شان شدم، حتی وقتی پای پول درمیان نبود...گمانم با خودشان در صلحند.



کتاب«عشق با حروف کوچک»

درخواست حذف اطلاعات

صبح، پرستار بخش از بیمارستان زنگ زد. گوشی روی پخش بود، گفت اقای ، اون مریض تخت پنج بوداا؟ یک لحظه هردو به هم خیره م م...گویا منتظر شنیدن جمله ی « الان دیگه نیست» بودیم. پرستار در ادامه گفت « می تونیم رژیم غذایی مایعات شروع کنیم براش؟ میگه گرسنه م»...???? بعد از ظهر نشستم کتاب را که تا نیمه رسانده بودم، بی وقفه تا پایان خواندم. تصمیم گرفته بودم نگذارم بعد از ظهر م را حسی، تلفنی، نوشته ای، غصه دیگرانی، مضطرب و اندوهبار کند...تصمیم گرفتم تا پایان رساندن این کتاب شیرین، از خواندنش لذت ببرم، و با شخصیت هایش غرق در خیابانهای بارسلون شوم... از همین کتاب : «ولت شمرتز که معنی دقیق آن ملال جهانی است. تو گویی این واژه برای قهرمان گوته ساخته شده بود. در پایان مدخل، راینگولد اشاره کرده بود که معمولا انی که از ولت شمرتز رنج می برند اکثرا پسران( و در موارد نادر دختران) خانواده های اعیانی هستند که نگران وعده ی غذای بعدی یا سقف بالای سرشان نیستند و آزادند که خود را در ملال هستی غرق کنند. این معادل مرا یاد خواهرم انداخت. هرچند حتی یک موی رمانتیک در بدنش نداشت، ریتا از همان اوان نوجوانی روشن کرده بود که کل دردهای جهان بر دوش او سنگینی می کند. آن هم به شدت! پ.ن: کتاب « عشق با حروف کوچک» نوشته فرانسس میرالس، ترجمه گلی ی



صبحانه در تیفانی

درخواست حذف اطلاعات

ش از کتابش معروفتر است. اما گمانم به استثنای « گتسبی بزرگ»، همچنان بر نظرم پافشاری می کنم که کتابها از هایشان دوست داشتنی ترند... شاید امروزه دختران و ن بیشتری نسبت به شصت سال قبل به شخصیت دلبر و بی پروا و وحشی هالی گولایتلی، جامه ی واقعیت پوشانده باشند... از همین کتاب« هالی بهش توصیه کرد: هیچ وقت عاشق یک موجود وحشی نشو، آقای بل. اشتباه همین بود. همیشه با خودش موجودات وحشی به خانه می آورد. یک شاهین با بال آسیب دیده. یک بار یک گربه ی دم کوتاه گنده آورده بود که پایش ش ته بود. اما شما نمی توانید به یک موجود وحشی دل ببندید. هرچه بیشتر دل ببندید، آن موجود قوی تر می شود. خلاصه آن قدر قوی می شود که به جنگل فرار می کند. یا می پرد روی شاخه درخت. بعد درختی بلندتر. بعد هم آسمان. آ و عاقبتت این خواهد بود، آقای بل، اگر به خودت اجازه بدهی عاشق یک موجود وحشی بشوی، سرنوشتت این است که به آسمان چشم بدوزی.» کتاب « صبحانه در تیفانی»، نوشته ترومن کاپوتی، ترجمه بهمن دارالشفایی، نشر ماهی



بیروت ۷۵

درخواست حذف اطلاعات

بیروت ۷۵ نخستین رمان غاده السمان، تصویری ست از بیروت در آستانه ی جنگ داخلی...به نظرم کتاب قلمی شدیدا نه دارد، از آنها که تجسم برخی حس ها و شور و اضطراب و ترس و تلخی لحظات بسیار ملموس است...شاید چون بیروت را دیده ام، آن حال و هوای غربی عربی ش را...آن جو مذاهب مختلفش را...آن قسمتهای اعیان نشین و آن دیوارهای سوراخ سوراخ شده در جنگش را...آن حال و هوای بلوار ساحلی، کنار دریا، پس کوچه ها و نوای موسیقی عربی اش را...من هم مسیر دمشق- بیروت را رفته ام. شبی در مسیر دمشق- بیروت بین هیچ کجا چندساعتی مانده ام...حس باد و سوز آن شب بیابانی را درک کرده ام...شاید برای همه اینها، این کتاب را بیشتر دوست داشتم... از همین کتاب«هیچ یک از پنج مسافر با هم حرفی نزدند. یاسمینه، فرح، ابوملا، ابومصطفای ماهیگیر و طعان...هیچ کدام. تک تک در خاموشی خویش سر فرو کرده بودند. هریک اخترک تنهایی بود، هرچند همه در یک فلک می چرخیدند. چشم های یک یکشان دوخته به آن جنگل سنگی بود که پیش رویشان گسترده-بیروت. هریک به چشم خودبدین شهر می نگریست. یک بیروت نه، پنج بیروت بود. فقط راننده بی اعتنا و خونسرد بود، درست مانند فرشته ی مرگ.» پ.ن: کتاب بیروت ۷۵، نوشته ی غاده السلمان، ترجمه سمیه آقاجانی، نشر ماهی



اندر کرامات روغن آرگان

درخواست حذف اطلاعات

چندماه قبل خانوادگی پای تلویزیون نشسته بودیم و با دقت به مستندی که فرآیند تولید روغن آرگان را نشان می داد، چشم دوخته بودیم. مستند در مراکش برداری شده بود. شبیه یکی از روستاهایی که گاهی شبکه های خارجی از ایران به تصویر می کشند که همیشه زنی چروکیده در ظل آفتاب وسط کویر نشسته است و مشکی را می تکاند. مستند تاکید داشت که درخت آرگان در منطقه خاصی از مراکش می روید و حدود هشت تا ده متر قد می کشد. البته کمالاتش به همین ختم نمی شود، بلکه صد و پنجاه تا دویست سال عمر می کند و این طور نیست که از روز اول میوه بدهد. درخت افندی صبر می کند سی چهل سال بگذرد و اول چل چلی اش که شد تصمیم می گیرد به بار بنشیند. گمانم موضوع داشت بی مزه می شد و می خواستیم کانال را عوض کنیم، که صحنه ای به نمایش درآمد که در تصمیم مان تجدید نظر کردیم. چون تا به حال ندیده بودیم نه یک بز، بلکه چند بز از سر و کول درختی که چهل سال و بیشتر سن دارد بالا بروند و احترامش را نگه ندارند. در محله هایی که ما زندگی کردیم حداکثر گربه ها بالای درخت می پ د و فوقش کلاغ ها و گنجشک ها از بالا به فرودستان می نگریستند! کار پسر بچه ی خانواده روستایی این بود که هر روز بزها را ببرد چرا بالای درخت های آرگان. بزها میوه ها را می خوردند. بعد از چندساعت که رضایت می دادند به لندینگ پوزیشن، بزها را راهی منزل و آغل می کرد. صبر می د تا بزها قضای حاجت کنند، و هسته ی میوه در مدفوعشان دفع شود. این قسمت قضیه کمی شبیه جابه جایی در مرز پا تان بود! از اینجا به بعد داخل خانه ی آن پسرک روستایی را نشان می داد. خانه ای کوچک با اندکی وسایل و زنی که دچار قطع نخاع شده بود، در کنار سایر افراد خانواده زندگی می کرد. گوشه ی خانه روی پتویی نشسته بودند و این هسته ها را با وسیله ای شبیه وردنه یا آسیاب که حالا دقیق یادم نیست، له می د تا روغن شان در بیاید. تو گویی است اج طلا از معدن...و با همه اینها تمام خانواده غرق در تنگدستی بودند. بعد از آن بود که تمام مغازه های لوازم آرایشی و عطاری سر کوچه و خیابان ما پر شد از تبلیغ روغن آرگان و فروش روغن در شیشه های شربت! راستی سیما تاکید می کرد که روغن آرگان را از پاساژ شهرشب ب ید، قیمتش پنجاه هزار تومن است، ولی فروشگاه سر کوچه همان شیشه را شصت هزار تومن می فروشد. و من مدام با خودم فکر می کنم جل الخالق...به این وفور و ارزانی روغن معجزه گر آرگان در جای جای ایران!



آتن نامه...

درخواست حذف اطلاعات

گیج خواب، صدای فریاد زنی را می شنیدم...نمی فهمیدم خواب می بینم یا واقعیت است. زن فریاد می کشید و می کشید و ت می شد...چند دقیقه بعد دوباره فریاد می کشید و خاموش می گشت...آن اوا با فریاد شعری محزون را لالایی می خواند...بیدار شدم، هر چه از پنجره به میدان نگاه صاحب صدا را پیدا ن ...من که یونانی نمی دانم، شاید زنی یورکا یورکا گویان از رازی جدید در جهان هستی برمی داشت...



رنگ پاییز نیامده است...

درخواست حذف اطلاعات

پاییز به آتن نیامده است. برگ درخت ها سبز، به دور از زردی و سرخی...درختهای نارنج هم نارنج دارند هم گل بهار نارنج...بوی ماهی و زیتون کم به مشام نمی رسد. همان طور که مهاجر و فقیر و کارتن خوابش کم نیست. بعضا رخت خوابشان از مقوا را مرتب کرده اند، کنارش یک جعبه گذاشته اند، رویش نایلون و پارچه کشیده اند. انگار کن، تخت و میز پاتختی کنار خیابان...شهر زنده است، تا ساعت هشت و بیشتر در نیمه دوم سال مرکز شهر شلوغ و پررفت و آمد و فروشگاهها و رستوران ها باز ...بینی های قشنگی دارند. ابروهای نازک دختران و زنهایشان، بسیار ملیح است. اما گمانم مردهای یونانی از زنهای این سرزمین زیباترند... گرافیتی خیز است. در و دیوارهای مناطق مرکزی، بدنه قطارها پر از نقاشی و گرافیتی...از آن ا که ضریب غربت پایینی دارد. ابزار فروشی هایش شبیه سه راه امین تبریز. مغازه های بلور جات و پلاستیک و مس و الومینیوم فروشی ها عین بازارهای خودمان...



حل کلمات یونانی!

درخواست حذف اطلاعات

وای وای...از حروف لاتین بگم. از تتا و زیگماهای بین کلمات شان...تو فرودگاه،از این تابلو تبلیغاتی های ولکام تو آتن بود...یه نقاشی قشنگ درخت زیتون، که ت آتن رو با تتا نوشته بود...من ملدم برای اون تتا هه!! حرفاشون پر از ز و س و چ( چ رو بین س و چ میگن) هست...پی رو مثل عدد پی می نویسن. اف رو مثل عدد فی در ریاضیات که نماد مجموعه تهی بود می نویسن. اس رو زیگما می نویسن. دی رو دلتا...هرچی فرمول های فیزیک و ریاضی بود جلوی چشمم میاد!



شهر تپه ها، آتن

درخواست حذف اطلاعات

آتن پر از کوه و تپه است. مثل استانبول، شبیه رم...مثل اکثر ا هرچقدر به سمت مناطق مرتفع تر پیش می ریم، خیابونها اعیونی تر، آدم ها شیک تر، قیمت ها گرونتر میشه...این روزها بلک فرای دی هم هست، تو یکی از همون خیابونها، یه کت زنونه با چهل درصد تخفیف، تو یه بوتیک کوچولو و معمولی یازده هزار و پونصد یورو شده بود! اینجا چندان زمستان پربرفی ندارند. هوا سرد هست اما آزار دهنده نیست. یه جا نشستیم تو کوچه واسه نوشیدن چای، خانومه گفت اهل کجایین؟ گفتیم ایران. گفت هممم...شما تو ایران وینتر و اسنو دارین؟ گفتیم یس! گفت هاا...می بینم تو این سرما نشستین تو کوچه! ????????



آتن، مرز باریک خیر و شر!

درخواست حذف اطلاعات

حسن آتن این است که فاصله ی دروازه های خیر و شرش کم است...از پارکی زیبا، آرام با آدمهای خوشرو میایی پایین، فرت می رسی به فرغون فروشی و ساعت فروشی های زاقارت و کوچه پس کوچه های پر از گرافیتی و خلوت و عجیب...کم کم خسته شدیم، نگاهی به گوشی انداختیم دیدیم یازده کیلومتر بالا پایین کردیم شهر رو...گفتیم بریم استراحت کنیم تا شب. سراغ گوگل رفتیم...کم کم خودمونو تو کوچه هایی یافتیم پر از معتاد! و موادفروش...تابلوهای اغذیه فروشی پنجاب، مغازه های چینی...همه در حال دست دادن بهم و رد و بدل چیزهایی بودند...رسیدیم به جایی که با نگاههای پرسشگر چند چهره مواجه شدیم. کم مونده بود بپرسن« بچه این محلین؟» که شنیدم همسرجان گفت، مرده شور گوگل ببره با نزدیک ترین آدرس دادنش، بدو تا کلیه هامونو درنیاوردن...????????و تا جایی که می شد سریع از محل متواری شدیم...



همه به مثابه یک تن...

درخواست حذف اطلاعات

جایی خوانده بودم تا چندین سال قبل، مرز مشخصی بین سرزمین ها وجود نداشت. کشورها در هر لشکرکشی و حکومتی، بزرگ و کوچک شده بودند. مردم با همسایگان مجاور و کمی دورتر، آمیخته شده بودند و رگ و ریشه ها چندان از هم دور نبود. کنار ساحل آتن، شباهت به باقی کشورهای ساحل مدیترانه دارد...مردهای یونانی شباهت زیاد به مردان شمال ایران دارند. جزو شیرینی و دسرهای بومی شان، باکلاوا و حالوا هم هست، عین باقلوا و حلوا شکری و قطاب های خودمان...ان چنان با چهره و فقر و اختلاف طبقاتی و لبخندهای مشابهی در هم تنیده و بهم شبیهیم که کم کم از مرز د ده جهانی در حال عبوریم...گمانم روزی خودخواهی های انسانی از بین رود، یکپارچه ،جهان وطن شویم...



سنگک، نان نیست، سبکی از زندگیست...

درخواست حذف اطلاعات

داشتم به مریض کبد چرب توضیح می دادم که درمانش رژیم غذایی صحیح و ورزش و نخوردن نون و برنج و فست فود و داروهای عطاریه. نگام کرد گفت آهااان...پس نون نخورم. یعنی فقط سنگک بخورم! آیا سنجح، نان نیست؟ آیا عرق کاسنی داروی بزازی ست؟! عقلم درد می کنه! عنوان نوشت: جمله ای از دوستم الناز



برلین نه چندان خوشامد گو...

درخواست حذف اطلاعات

ورود به برلین چندان هیجان انگیز نبود...همه جا به نظرم خا تری رسید. خیابانها و پیاده رو ها خلوت...خلوت...وای خلوت...ساختمانهای بی حال پر از پنجره های کوچک. انگار که در زمان بازسازی بعد از جنگ همه چی فریز شده باشد. شهر پر از کامیون و تریلرهای نه چندان بزرگ و ساختمانهای در حال ساخت و جرثقیل و هوای هفده درجه و کاپشن و شال و درختانی که بعضا یاداور پاییز بودند...به همه اینها رفتار سرد و نه چندان کمک کننده دختر مو رسپشن که باعث انتظار طولانی مدت ما شد و درنهایت سراغ همکار اسپانیول و چشم ابرو مشکی اش رفتم که مثل اسپانیول ها با روی خوش کار ما را راه انداخت، اضافه کنم! نگاه زیرچشمی و نه کمی خصم الود که بین من و دخترک مو رد و بدل شد، بین خودمان بماند! البته، خستگی هم حتما باعث چنین نگاه خا تری از نظر من شده باشد! کمی که بخوابم حتما با این شهر زخم خورده مهربانتر خواهم بود...



کلیسای جامع برلین

درخواست حذف اطلاعات

سر صبح چند دقیقه رفتیم بیرون ببینیم هوا چطور است، رفتیم و رفتیم! خلوت بود. نمی دانم اگر ما خط کشی عبور عابر ها را زیاد نمی بینیم، پس اهالی اینجا چرا اکثرا در حال دویدن برای رد شدن از عرض خیابانهایی هستند که ماشین و تریلر و اتوبوس ها با سرعت نسبتا چشمگیری در حال عبورند! ما هم می دویم، تا برچسب اسف نشویم...به کلیسای جامع برلین رسیدیم. با چمن هایی زرد و سوخته از گرمای هوای اخیر...با رد گلوله های فراوان و آثار مرمت و سوختگی بر ستونها و دیوارهای این کلیسا... ای بر بالای پله ها اویخته شده بود به این مضمون: «نفرت، به روح صدمه می زند». برای ورود به کلیسا، بلیط هفت یورویی لازم بود. برای من جای تعجب بود که کلیسای جامع ورودیه داشته باشد. اکثر جاها بازدید برای عموم را رایگان دیده ام...در داخل، صحن بزرگ و گنبد مرتفع و نقاشی ها و ستون های سنگی و منبت کاری های ظریف، مثل همیشه با هیبت...اما بیشتر جذ تش مجسمه های چهار انقل در دین کاتولیک از جمله مارتین لوتر در چهار گوشه سقف این کلیسا، همراه با تاریخچه ای که با انیمیشن های بسیار جذاب از زندگی امپراطورها و سیاستمداران و مبلغین مذهبی و عقاید و باورهایشان با استفاده از مونیتور و هدفون در چند گوشه کلیسا میشد دید و شنید بود...تا رسیدن به قاعده گنبد که در زمان جنگ به کل ت یب شده بود، دویست و شصت و هفت پله بود. به تراسی کم عرض گرداگرد گنبد رسیدیم تا تمام شهر برلین زیر پایمان باشد. از کلیسا که بیرون امدیم، جفتمان گفتیم می ارزید...همسرجان گفت همان اول نوشته بود که این کلیسا از جایی درآمد ندارد، و مبالغ ورودیه صرف نگهداری آن می شود...بیرون زدیم و سوار اتوبوس دریایی ها شدیم. عجیب افتاب و هوا یاری کرد. بر روی رودخانه به ارامی رفت و خانومی میانسال با ص مونوتون و هرازگاه مرموز، به المانی و انگلیسی تمام ساختمان ها و مناطق مهم برلین در کنار رود را معرفی کرد. از برلین شرقی تا سازه های جدید با سبک معماری های نوین شبه ضاحا حدید در قسمت غربی...تا پارلمان برلین و دفتر کار انگلا مرکل! و همچنان این شهر انبوهی از مجتمع ها و شرکت های سفید و خا تری و شیشه ای چندطبقه و عظیم سرشار از پنجره ست. و خیابانهای خلوت به نسبت ای جنوب...انگار همه ادمها داخل ساختمانها مشغول کار و کشف و اختراع باشند...این شهر داغون از جنگ با سرعتی چشم گیر خودش را بازسازی کرده است... از کلیسا و سفر بر رودخانه ع ی ندارم. چون صبح نه گوشی داشتم، نه کیفی، نه چیزی...همه صحنه ها را چشم و گوش بودیم تا در خاطرمان ثبت شود...



خیابانی زیر درختان لیمو

درخواست حذف اطلاعات

خیابان انتر دن لیندن به معنای خیابانی زیر درختان لیمو از معروفترین بلوارهای برلین است. که منتهی به دروازه مشهور براندبورگ می شود. هتل آدلون همان هتلی ست که شادروان مایکل ج ون فرزند نوزادش را برای نشان دادن به هوادارانش از بالکن آن آویزان کرد و به روایتی در حال عادی نبود در این خیابان واقع است و پس از آن این هتل پنج ستاره گران، معروفتر هم شد...این خیابان احتمالا حکم شانزه لیزه پاریس برای برلین را داشته باشد. دخترک چشم بادامی با تیپ نوستالژی دهه پنجاه و شصت، مثل دیگر چشم بادامی ها دقایقی طولانی مشغول ژست گرفتن برای ع بود... عکاسش نیز دقایقی طولانی برای ع گرفتن روی زمین دراز می کشید و از حوصله و انعطاف چیزی کم نمی گذاشت! نماد دروازه براندبورگ که شاید سمبل معروف شهر برلین باشد با الهام از بنای اکرو پولیس آتن با چهاراسب و ارابه ساخته شده است. سیاستمداران معروفی همچون باراک اوباما و بیل کلینتون از آن بازدید کرده اند. در مراسم یادبود فروپاشی دیوار برلین هلموت کهل و میخاییل گورباچف و جورج بوش پدر شرکت داشته اند...مخلص کلام الان من و اون خد امرزها رو کجا می برین؟!????



دیوار برلین

درخواست حذف اطلاعات

برج دیده بانی در تصویر سیاه و سفید واقع در بالکن موزه دیوار برلین، همان برجی ست که در روبرو در فضای دیواره های برلین قرار داشته است. همان مرزی که این شهر را به دو نیم قسمت کرد. شبانگاهی با کشیدن سیم خاردار شروع شد، بین خانواده ها، دوستان، شیفتگان فاصله انداخت...بعدها دیواری بلند شد، بعد از آن دیواری سیمانی دیگر...فاصله انداخت بین مردمانی از یک خون و یک شهر... روی دیواری تصاویر قربانیان عبور از دیوار برلین که اکثرا کشته شده یا به طرز مرگباری مجروح شدند نقش بسته بود...بین اینها انی بودند که هنگام فرار مورد اصابت گلوله قرار گرفتند، برخی نتوانستند فرار کنند و بین دو دیوار گیر افتادند و از ترس دستگیر شدن، خود را خلاص د. چندنفری شوربختانه، به اشتباه این مرز را رد کرده بودند! در این میان دو سه نفر سربازان برلین شرقی بودند که از انها به عنوان ی دفاع از دیوار برلین یاد می شد. و تعدادی کودک و نوجوان... زمانی جایی خواندم، تنها انی که ازادانه می توانستند در مسیر این دو دیوار تردد کنند، گوشها بودند...



موزه دیوار برلین

درخواست حذف اطلاعات

موزه دیوار برلین. با تصاویر و وسایل و تکه های رو مه های قبل از فروپاشی و زمان فروپاشی دیوار برلین...با هایی که چگونگی روند حادثه نوامبر ۱۹۸۹ را نشان می دهد... هایی که هرکدام از آن، برای ما صحنه هایی مشابه و آشنا دارد...مردمی که خواستار دموکراسی و هستند. زندگی شان را در یک ریخته اند و از دیوار ها می خواهند عبور کنند تا طعم زندگی آزاد را بچشند... و صحنه معروف جورج بوش پدر، گورباچف و هلموت کوهل در گذر از دروازه براندبورگ...و انها که با تیشه و کلنگ، دیوار را از میان برمی دارند...تصویر ماشین هایی که از برلین شرقی وارد برلین غربی می شوند، سمبلی معروف از حرکت ست...و تصویر مردی که بر روی دیواره ماشین می زند و از ته دل می خندد، من و زنی که کنار دستم نشسته بود را به گریه انداخت...پسری که غریو شادی برمی آرد که من در برلین غربی هستم... برای تمام نسل هایی که در آتش خودخواهی و خودرایی سران وقت مملکت شان سوختند، گریستم. برای همه انهایی که زمانی تونل کندند، بالون ساختند تا از این دیوار عبور کنند. برای انهایی که در بارکامیونها پنهان می شوند و از مرزها می گریزند. برای انی که به دریاها می زنند و غرق می شوند...برای تمام انهایی که می شناسم و هرروز مهاجرت می کنند تا غم غربت را به خود و در میهن ماندگان بچشانند...



فاصله، فاصله است...

درخواست حذف اطلاعات

ع ی سیاه و سفید و بسیار پر احساس بر دیوار موزه برلین اویزان بود. سال ۱۹۶۴، زنی از برلین غربی، موفق به دیدار دختر و نوه اش در برلین شرقی شده است...فاصله، فاصله است. چه یک دیوار، چه دو قارّه...تفاوت میان مادربزرگ آن تصویر، با مادربزرگهایی که مسافت های طولانی و اوارگی های فرودگاه های ترانزیت را به جان می ند تا فرزندان و نوه هاشان را در استرالیا و امریکا و کانادا ببینند، در رنگی بودن ع های امروزی ست...



پرسه در برلین...

درخواست حذف اطلاعات

در برلین، حرفه ای انعام می خواهند و می گیرند! تیپ دادن و گرفتن اکثرجاهای دنیا مرسوم و معمول است، ولی اینجا یه جور باحالی مرسوم است! غیراز اینکه گارسون بالاسرت می ایستد و می گوید هزینه غذا را که با کارت دادید شامل سرویس دهی نیست. هزینه سرویس را نقدی پرداخت کنید! مورد داشتیم که منتظر زل هم زد تو چشم ما...خیلی جاها که گذری رد می شدیم، می دیدم کاسه ی انعام تو بستنی فروشی، کافه، جاهای معمول رو پیشخوان در معرض تخم چشم مشتری ست! به گمانم کمی خصلت بلوک شرقی باشد! یاد مریض باکویی میفتم دوسال قبل امده بود برای ویزیت. برگه ویزیت را اورد گذاشت روی میز، و گفت مرحمت چقدر بدم؟ و پول از جیبش در می اورد. هی توضیح می دادیم که این برگه، همان پول معاینه است که بیرون پرداخت کردی. می گفت اون جدا! مرحمت چقدر می خواهید! ????و بعد از پرسید، مطمئنی اگر مرحمت ندهم، درست معاینه می کند؟! ا شب از کنار یک کافه زنجیره ای، نبش یکی از میادین بزرگ رد می شدیم. رفتیم تو، نگاهی به کیک و شیرینی ها بندازیم. پای سیب ها را نشان همسرجان دادم، گفتم حالا اگر ایران بود، واویلا می شد! اقلا هفت هشت تا ه کوچک که مورچه هم نبودند، روی پای سیب مشغول پاتیناژ بودند...عجیب بود در کافه ای شلوغ و پرفروش، همچین صحنه ای... دوبار سوپ خوردم. بسیار خوشمزه. دون و آب سوپ ها جدا از هم. اما طعم و نمک و فلفل و اب لیمو به کفایت...



برلین مه آلود...

درخواست حذف اطلاعات

به قول رادیو چهرازی که می گفت جمشید پاییز یهویی میاد، ببین برگا رو، ببین نارنجیا رو، زردا رو... امروز پاییز یهو اومد. با برگا و نارنجیا و زرداش...با بارون و باد و سرماش...با برج مخابراتی که یهو فرو رفت در مه...با انعکاس نورها بر زمین. با ادمهایی که سعی داشتند خودشون رو سریعتر به خونه برسونند. با اندک داوودی هایی که زیر بارون ت می خوردند. با دست های در جیب و گردن های فرو رفته در یقه و شال گردن ها...پاییز یهویی به شهریور برلین گریز زد...



قلعه مورز

درخواست حذف اطلاعات

قلعه مورز در فاصله ۳۰ کیلومتری لیسبون در شهر کوچک سینترا قرار دارد، اسم آن مورز است چون توسط موروها (مسلمانان اسپانیا) در اوایل قرن ۸ ساخته شد، این قلعه در طول تاریخ وقایع زیادی را دیده است در هنگام لشکرکشی های یان شد، کلیسای کوچک آن در سال ۱۷۵۴ به شدت آسیب دید و در دهه های بعدی هم قسمت هایی از آن فرو ریخت و در نهایت متروکه شد و در اواسط قرن ۱۹ مورد بازسازی هایی قرار گرفت. با قطار تا شهر کوچک و قدیمی سینترا رفتیم. انتخابهای متعددی برای بالارفتن به کوهستان برای دیدن قلعه ها بود. اتوبوس، مینی بوس، موتور، اتوموبیل حتی ژیان اسپورت شده! ما با توک توک تیاگو در جاده ای که بی شباهت به جاده های کلاردشت یا جواهر ده رامسر نبود، راهی شدیم. ترافیک زیاد بود. اتوبوس ها سر پیچ ها مجبور به یکی دوبار جلو عقب بودند. تیاگو مردی جوان با موهای تراشیده بود. سر توک توک را کج می کرد و می انداخت لاین بعدی و سبقت از وسایل نقلیه ای که به صف منتظر حرکت بودند! و من خوشحال از اینکه معنی های احتمالی راننده ها را نمی دانم! با توک توک های دیگر کل کل می کرد! اوضاعی می راند! در میانه مه و ابر به قلعه مورز رسیدیم. پر از برج و باروهای سنگی قدیمی و مرتفع و گلهای آبی و صورتی...تیاگو پیغام داد من برگشتم روستا، شما فعلا قلعه بابک رو بچرخید تا بیام!



قلعه pena

درخواست حذف اطلاعات

قلعه افسانه ای pena بربالای کوهستانی در شهرسینترا بنا شده است. مردم علاقه دارند افسانه ای بنامند، چون به لحاظ سبک و ساختار و تزیینات و رنگ آمیزی رویایی ست و شبیه کاخ های داستان های دیزنی لند است. این مجموعه از طرحها، توانسته بود رضایت پادشاه فردیناند دوم را جلب کند...از بین جاده ای جنگلی، تنه درختان کهنسال پیچک بسته، نیلوفر ها و گلهای آبی و صورتی رنگ که بگذریم به کاخ رویاهای پادشاهان زمان می رسیم. ولی برای من نحوه ساخت و رفت و آمد این کاخها همیشه افسانه ای تر از زیبایی شان بوده است...به نظرم قلعه pena با رنگ های آجری و زرد خیره کننده و کاشی کاری های برجسته اش بر فراز کوهستان جنگلی، نمادی برجسته از رنگارنگی کشور پرتغال باشد. پ.ن: ما که با توک توک و مینی بوس و پیاده رفتیم. از پادشاه خبر ندارم!



برزیلشه!

درخواست حذف اطلاعات

لیسبون مهاجر و توریست هندی زیاد دارد. به ندرت با لباسهای محلی شان، اکثرا با تیپ غربی...هندی های چشم درشت و ابرو کمان و موبلندی که به گمانم نژاد برخی با پرتغالی ها آمیخته شده، و رنگ پوست دوست داشتنی تر و پاهای کشیده تری پیدا کرده اند. از همان دختر هندی هایی که پسر مادرم همیشه در جوانی آرزوی ازدواج با یکی از آنها را در سر می پروراند... درست است که پرتغال کشور کوچکی ست که فقط با اسپانیا مرز خاکی دارد، اما توانسته زبانش را بین دویست و پنجاه میلیون نفر در دنیا گسترش دهد. زمانی در کتاب سفرنامه ماژلان خوانده بودم که در آن عصر، امپراطوری اسپانیا و پرتغال زمین را به دونیم تقسیم می کنند و صاحب می شوند! البته خوب کاری کرده بودند، کی به کی بوده! با چندپرتغالی که حرف زدیم، یک جوری حرف را به برزیل می کشاندند. از راننده پرسیدم اسمت چیست؟ گفت تیاگو، از اسامی برزیلی...و چند مثال از این دست. درکل گویی پرتغالی ها برزیل شان است!



اتوبوسی به رنگ پرتقال

درخواست حذف اطلاعات

در سفر به پرتغال، از همان اول بنای اتوبوس سواری گذاشتم و از همسرجان خواستم قید مترو را بزند. مترو با سرعتی بیشتر، تصاویر دیدنی از فضای شهری را از چشم محروم می کند. با اتوبوس می شود در کوچه ها و خیابانهایی که شاید هرگز راهمان نیفتد، برویم و صحنه ای کوتاه از زندگی مردم شهر ببینیم...پرتغالی ها چهره هایی قدیمی دارند، یک اص امیخته با چند نژاد...رنگ پوست شان سیاه نیست، ولی سفید هم نیست. شاید به رنگ سرخ پوستها نزدیکتر باشد! سیاه پوست های لیسبون زیبا هستند. زنی باریک و سیاه با پیراهنی رک قرمز و پارچه ای قرمز رنگ دور سر، درایستگاه قطار نشسته بود، نوزادش را شیر می داد. به زیبایی و ظرافت شعله های آتش در شبی تاریک بود...



فادو

درخواست حذف اطلاعات

فادو از ریشه لاتین به معنای سرنوشت، موسیقی سنتی و معروف پرتغال است. لحنی محزون دارد، و در اصل زاده ی مناطق فقیرنشین است. موسیقی که در اصل دو مرد گیتارنواز به همراه یک بانوی خواننده آن را اجرا می کنند...بیشتر در رثای دریانوردانی که به دریا رفته اند و مادران و همسران و معشوقه هایی بر ساحل چشم انتظارشان مانده اند...در محله های قدیمی لیسبون، نوای فادو را می شد از کافه ها شنید یا در بعضی فروشگاه های صنایع دستی چرخید و به موسیقی که پخش می شد گوش جان سپرد...به گمانم پرتغال رنگ و اندوه و شادی و و فقر و سنت و مدرنتیه را همه یکجا دارد...



کته پوتیتو پرتوجیوس!

درخواست حذف اطلاعات

طبعا غذاهای دریایی این منطقه معروف است. و تا انجا که دیدم ماهی کاد را ح گریل یا سرخ کرده سرو می د، نه مثل شمال اروپا، غرق در سس! غرق میگویم غرقی می شنوید هاا...???????? شیرینی های کورواسان و برخی ناپلئونی های کاراملی و میوه ای زیاد بود. اما چیزی بسیار بسیار خوشایند بود؛ کته، جزو انتخاب پرتغالی ها برای غذاست! یعنی سوال می کنند رایس یا پوتیتو؟ یا هردو... و نگویم از بوی کته ای که شب اول ما را کنار یک مرکز ید مبهوت و مشعوف کرد...



سرزمین زردهای نارنجی

درخواست حذف اطلاعات

سالهای سال رنگ زرد و پرتقالی در زندگی من جا نداشت. شاید ا ین بار در دبیرستان، المیرا تی ی زردقناری رنگ از آلمان هدیه آورد. دوسه باری که پوشیدمش، حس رنگش را دوست ندارم. به من نمی آید، مضطربم می کند...تا همین یکی دوسال قبل که یک روسری زردرنگ از هدیه گرفتم، و حس چندان هم بد نیست، و پوشیدمش و حتی بسیار پوشیدم... پرتغال را در حالی ترک می کنم که می دانم دنیایی از رنگ های شاد زرد و پرتقالی زیبا را پشت سر می گذارم، می دانم که دلتنگش می شوم، همیشه در خاطراتم خوش یاد خواهم کرد، و مثل همیشه خوشحال از بازگشت به خانه ام. سرزمینی که کم از هیچ جا ندارد و فقط و فقط امید باید داشت تا روزی خا تری ها از آسمان و دلهای مردمم زدوده شود تا آفتاب و رنگهایش بدرخشد...