پیدا





جشن مبعث در آتن

درخواست حذف اطلاعات

تصمیم قطعی گرفتیم که بریم آکروپولیس. داشتیم می گفتیم خ خیلی ضایع ست . اومدیم آتن، هر روز از دم در اکروپولیس هم رد می شیم، نمی ریم تو! کم کم مورد غضب خدای آسمانها زئوس قرار می گیریم...قاطعانه داشتیم می رفتیم که به و تظاهراتی برخوردیم...گفتم شبیه شعارهای نیست؟ رفتیم جلوتر دیدیم تعداد زیادی پا تانی دارن نوحه خوانی می کنند .به چه مناسبت؟ جشن مبعث حضرت پیغمبر!ولی چرا به سبک عزاداری ، من نمی دونم! بعد از تماشای جشن برادران دینی، نفهمیدم بر ما چه گذشت که گفتیم اصلا بریم ساحل! خلاصه اکروپولیس رو ول کردیم و به دیدار پوزیدون خدای دریاها شتافتیم! به ایستگاه کنار بندر که رسیدیم، یکشنبه بازار بود. بساط ها پهن...همه لباسهای دست چندم، عروسکهای کهنه، رنده آشپزخانه زنگ زده، یک عالمه گوشی های قدیمی، کفشهای رنگ و رورفته...فروشنده ها تقریبا همه شبیه بنگلادشی و پا تانی ها...حقیقت آنکه برای اولین بار انرژی دیدن و رفتن تا انتهای کوچه ها و گذشتن از مردان جوانی که دستشان پاکت هایی بود و آرام زیر لب ید سیگارقاچاق و ...پیشنهاد می د را نداشتم. به همسرجان گفتم بیا برگردیم...یکشنبه بود و خلوت. اما پرنده پر می زد. کبوترها و مرغان دریایی سر ده نان ها می جنگیدند و جیغ می کشیدند...بلافاصله به بلوار و خیابانهایی رسیدیم پر از بوتیک ها و برندهای معروف! گفته بودم مرز خیر و شر در آتن بسیار باریک و نزدیک است؟ رفتیم و رفتیم تا به خلیجی رسیدیم، پر از قایق، کشتی های تفریحی و سیمای کشتی های بزرگتر در دریا و مسابقه قایق های بادبانی در روزی ابری و پرباد... ناگهان فرت شدم! انرژی نداشتم قدم از قدم بردارم...حساب شش ساعتی بود چیزی نخورده بودم. خودم را سرزنش می چرا چیزی برای خوردن داخل کیفم نگذاشته ام. نشستم روی نیمکت...صاحب گاری بغل دستی مردی بود که داخل سماور طلایی بزرگی ثعلب داغ می فروخت با شاه بلوط...یک لیوان ثعلب داغی که دوشب قبل در مرکز شهر سه یورو می فروختند،اینجا به یک یورو داد. ثعلب با دارچین نجاتم داد، انرژی گرفتم برای باقی راه...